
همیشه من در امان خدا بودم
ولی این بار
من کنار تخت خدا نشسته بودم

و خدا ناله می کرد
و ناله اش جگر مرا اتش می زد
اشک چشم خدا را بر چشم و لبم می مالیدم
شیطان هی می امد و می رفت
باور نکردنی بود با ان قیافه زشت و قد کوتا هش

و من در دلم دیگی سوزان از ترس و دلهره داشتم
مبادا خدا بمیرد و من بی خدا شوم
توله های شیطان دورادور می خندیدند
و از غم و درد من و مرگ خدایم شاد بودند
و من با اشک زیر لب می خواندم
دوست دارم در امان خدا باشم

ارزویم اینست